بیابان بلا ...
آنچه دیدی نیمه شب ، نور بود ، خدا بود یا بشر ؟!
صورتش نور بود ، صدا بود ، هر چه بود بنما حذر ...
میشود بود با خدا هر شب ، شب و روز ، نیمه شب ...
روبرو از پشت سر ، بالا و پایین ، ذکر او باشد به لب ...
کوه طوفان زای بی نام و نشان در عمق جان ِمن بجوی ...
در بیابان بلا بی جستجو ، آب حیات از من مجوی ...
گشته ای حیران و بی جان و خبر ، بس بی خبر هستی ز جان ...
میشوی بی جان و بی یار ناگهان در عمق دریای خماری در نهان ...
آه باران ، آه باران ، آه نمیدانی چه کردی بر تن و بر جان من ...
آه که باریدی چو طوفان بلا بر جسم و هم بر جان من ...
دیگر اندر باغ و صحرا و بیابان نیست گشتم ، نیست ِ نیست ...
بارخدایا این چه احوالی ست ، حال و احوالم همه شد نیست ِ نیست ...
+ نوشته شده در سه شنبه بیستم مهر ۱۴۰۰ ساعت 0:28 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...