آنچه دیدی نیمه شب ، نور بود ، خدا بود یا بشر ؟!

صورتش نور بود ، صدا بود ، هر چه بود بنما حذر ...

میشود بود با خدا هر شب ، شب و روز ، نیمه شب ...

روبرو از پشت سر ، بالا و پایین ، ذکر او باشد به لب ...

کوه طوفان زای بی نام و نشان در عمق جان ِمن بجوی ...

در بیابان بلا بی جستجو ، آب حیات از من مجوی ...

گشته ای حیران و بی جان و خبر ، بس بی خبر هستی ز جان ...

میشوی بی جان و بی یار ناگهان در عمق دریای خماری در نهان ...

آه باران ، آه باران ، آه نمی‌دانی چه کردی بر تن و بر جان من ...

آه که باریدی چو طوفان بلا بر جسم و هم بر جان من ...

دیگر اندر باغ و صحرا و بیابان نیست گشتم ، نیست ِ نیست ...

بارخدایا این چه احوالی ست ، حال و احوالم همه شد نیست ِ نیست ...