باز باید گشت و گشت در بتکده ...

مست و مخمور و خمار در میکده ...

با خدا باید سخن گفت در خیال ...

ساقی و ساغر کنارت در خیال ...

جرعه جرعه از می ناب ِ سبو ...

مست باشی با خدا در گفتگو ...

از شراب از آن سبوی عشق چشید ...

درد عشق باید ز هجرانش کشید ...

نیمه شب بود یا که صبح بود یا سحر ...

عارف مست در بیابان کرد گذر ...

شاخه ی نخل بود و خرما در نوکش ...

هیچ ندید عارف ز خرما جز رخش ...

در بیابان ، در کویر ، در کوه و دشت ...

عارف مست گِرد ِ کعبه می گذشت ...

خانه ی دل خانه هست و میکده ...

دوست نباشد ، خانه گردد ، غمکده ...