مستی ...
بگذار تا بگویند ...
افسانه های هستی ...
از روی دل گذر کن ...
مدهوش ز حال مستی ...
گاهی گذر ز دل کن ...
گاهی نظر به دل کن ...
آیندگان بگویند ...
اسرار و راز مستی ...
در نیمه های هر شب ...
چون عاشقان معذب ...
در بتکده وضو ساز ...
با آن شراب ِ دستی ...
از سوز و ساز این دل ...
آهسته گو به آن دل ...
آن دل که مست می بود ...
در اوج بت پرستی...
فردا که محشر آمد ...
دانی چه بر سر آمد ...
معشوق کنار عاشق ...
بی می به حال مستی ...
بگذار زیر باران ...
گویند ز ما هزاران ...
افسانه ها بگویند ...
یاران به حال مستی ...
گفتیم و گفتگو شد ...
ناگفته روبرو شد ...
احوال زار این دل ...
در حال می پرستی ...
بیهوده حال ما را ...
از محتسب مپرسید ...
دانی و گر بپرسی ...
اینگونه راز هستی ...
راز از دلت برون کن ...
سجاده غرق خون کن ...
بیهوده جان سپاری ...
گر مرده را پرستی ...
+ نوشته شده در شنبه هفتم آبان ۱۴۰۱ ساعت 1:13 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...