دوش بود تا به سحر خواب نبود در چشمم ...

بی خبر از خود و با یاد تو خواب از چشمم ...

رفتم از صومعه جامی ز شراب آوردم ...

خوردمش تا به سحر یاد تو شد در چشمم ...

دوش وقت سحر از غصه نگشتم آزاد ...

بنده ی مهر تو شد ، مهر تو شد در چشمم ...

ساقی و ساغر و پیمانه ی می ، جام شراب ...

جملگی محو شدند وقتی شدی در چشمم ...

خوردم از ناوک گیسوی تو بارانی چند ...

اشک چشمان دلم ریخته شد از چشمم ...

تا سحر خفتم و در کوی تو منزلگاهم ...

هیچ نخفتم تو ببین اشک جبین در چشمم ...