دوش ...
دوش بود تا به سحر خواب نبود در چشمم ...
بی خبر از خود و با یاد تو خواب از چشمم ...
رفتم از صومعه جامی ز شراب آوردم ...
خوردمش تا به سحر یاد تو شد در چشمم ...
دوش وقت سحر از غصه نگشتم آزاد ...
بنده ی مهر تو شد ، مهر تو شد در چشمم ...
ساقی و ساغر و پیمانه ی می ، جام شراب ...
جملگی محو شدند وقتی شدی در چشمم ...
خوردم از ناوک گیسوی تو بارانی چند ...
اشک چشمان دلم ریخته شد از چشمم ...
تا سحر خفتم و در کوی تو منزلگاهم ...
هیچ نخفتم تو ببین اشک جبین در چشمم ...
+ نوشته شده در سه شنبه دهم آبان ۱۴۰۱ ساعت 12:35 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...