سفر ...
بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کردم دوش ...
همه خندان و به شادی و من اما خاموش ...
وه چه فرخنده شبی بود و چه شیرین سخنی ...
لب داغ و دهن داغ و چه سوزان سخنی ...
بوی موی و سخن مرد هزار ساله ی پیر ...
سخن از مهر و وفا بوده و این دل چو اسیر ...
به هزار مشغله تا اوج بلا رفتیم باز ...
سخن از دوستی و عشق بود که باز شد آغاز ...
به سفر رفت و کویر در دل صحرای سحر ...
نخل و این اشک دو چشم راهی دریای سفر ...
نگران تا که رود تا که بباز آید باز ...
چشم نخل راهی دریای کویر باز ست باز ...
+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم مرداد ۱۴۰۰ ساعت 16:44 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...