بی تو مهتاب شب از کوچه گذر کردم دوش ...

همه خندان و به شادی و من اما خاموش ...

وه چه فرخنده شبی بود و چه شیرین سخنی ...

لب داغ و دهن داغ و چه سوزان سخنی ...

بوی موی و سخن مرد هزار ساله ی پیر ...

سخن از مهر و وفا بوده و این دل چو اسیر ‌‌...

به هزار مشغله تا اوج بلا رفتیم باز ...

سخن از دوستی و عشق بود که باز شد آغاز ...

به سفر رفت و کویر در دل صحرای سحر ...

نخل و این اشک دو‌ چشم راهی دریای سفر ...

نگران تا که رود تا که بباز آید باز ...

چشم نخل راهی دریای کویر باز ست باز ...