مست از پی دیدار نگاه تو خمار گشته خمار...

تا سحر با دل و دیده همه هستی به قمار ...

بوسه بر باد کویر و همه گیسوی چمان ...

همه شب تا به سحر منتظر دیدن یار ...

بیهوده شدم در پی دیدار سراب ...

هر چه بود خواب و خیال بود و سراب ...

با خودم گفتم اگر چشمه ی آب ست به کویر ...

پس چرا خشک و تهی هست چو سراب ...