رقص برگ ...
من به پیری شده ام عاشق و بر عشق خودم میخندم ...
شده ام عاشق یک برگ درخت و به خودم میخندم ...
به زمستان و بهار و به گلستان ِ خزان ، بلبل مست ...
به همان چهچه بلبل به غمستان خودم میخندم ...
من به این عشق و به این برگ و به این ناله ی باد ...
من به این برگ و به این رقص خودم میخندم ...
هم به این برگ و به این رقص و به این باد خزان ...
من به آن رقص کلام ، هم که به این شعر خودم میخندم ...
دیده ام برگ و در این همهمه و زمزمه ی زاغ و زغن ...
هم به برگ هم به زغن هم به خداوند خودم میخندم ...
برگْ رقصان و خرامان و به خلوتگه آوای خودش ...
من به آن رقص و به آن خلوت و بر چشم خودم میخندم ...
شب مرگ و شب قبر و شب وحشت ، شب رقص ...
من به میدان عزا بر لب خندان خودم میخندم ...
گاه میخندم و گاه خنده کنان گریه ی سنگین دارم ...
من به این خنده ی غمگین و به این حال خودم میخندم ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...