مرگ در کمین ...
در رابطه با ۳ پست قبلی با عنوان دایی جان ، تمام چند روزی که از روز اول مراسم غسل و کفن و تشییع جنازه و دفن و سوم و ختم و ...بودم ، پسر عموی آقا دایی مرحوم در مراسم حضور داشت و جالب اینکه بعد از اتمام اطعام ، ذکر فاتحه برای شادی روح مرحوم و ... با ایشان بود و در آخرین شب ( دو شب پیش ) در کنار هم نشسته بودیم و چقدر با هیجان از درمان بیماری اش حرف میزد و وقتی حرف از قند خون وچربی و مشکلات قلب و عروق و... بود با شعف خاصی از برطرف شدن دردها و بیماریها حرف میزد و یادم هست باجناق بنده که خودش مشکل قند خون دارد و غذای کمی تناول کرده بود و دلیل آن را مشکل قند و پرهیز غذایی عنوان کرده بود ، آقای پسر عمو میگفت قبلا قند خون من حدود ۵/۶ برابر حد نرمال و طبیعی بود ولی الان راحت برنج باندازه کافی میخورم و حتی شیرینی و شکلات و ... اصلا پرهیز نمیکنم و ...
مردی خوش پوش و خوش صحبت و خوش قیافه و ...
آخرین نفری که پریشب وقت برگشتن با او خداحافظی کردم هم ایشان بود ...
امروز صبح ( حدوداً یکساعت پیش) خبر رسید که ایشان هم دار فانی را وداع گفته...
فوت دو پسر عمو در فاصله ی سه روز ...![]()
یاد حرف مزاحم همیشگی افتادم که با ادبیات خاص خودش در پست دایی جان گفت ... ( از این مراسم درس بگیر ، تو هم سرنوشتت همینه پیرمرد ... )
پ ن ...
این سفر برای همه هست چه من پیرمرد چه تو مزاحم همیشگی ...
کاش ادبیاتی متفاوت داشتی یا با اسم و آدرس واقعی کامنت میدادی...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...