گفت به من روزی غروبی سرد سرد ...

مادری پیر و زمین گیر پر ز درد ...

گفت دلم در کودکی جا مانده است ...

در قدیم ، در آن قدیما ، مانده است ...

من دلم جام شراب خواهد ، عزیز ...

گو به ساقی ، بهر من از می بریز ...

یاد باد آن روزگاران کهن ...

ابر و باد بود و ‌تمنا بود و من ...

کودکی بود و هوای کودکی ...

خنده ها بود ، گریه های زورکی ...

یاد باد آن روزگاران که نبود ...

دوش ما از ظلم ظالم بس کبود ...

نان اگر بود و‌ پنیر و لقمه ای .‌‌..

دور هم بودیم و پیران گفته ای ...

سفره ها خالی ولی دل پُر ز مهر ...

می سرودیم زندگی را همچو شعر ...

یاد باد آن روزگاران عتیق ...

دشمنی هرگز ، همه بودیم رفیق ...

با خدا داریم به دل حرف و سخن ...

ای خدا دور کن ز ما درد و مِحَن ...

بازگردیم روزگار عهد خویش ...

دل نباشد زین معما زخم و ریش ...