آدم بزرگا هم آدمند ...
سال 61/62 منطقه شهر آرا ناحیه دو آموزش و پرورش تهران معلم پرورشی بودم و چون مدرسه ای که در آن بودم نسبتا بزرگ و پر جمعیت بود 4 نفر دبیر پرورشی در آن مدرسه ی راهنمائی ( آیت الله طالقانی ) اشتغال داشتیم و معمولا با اون شور جوانی و شور و حال اوائل انقلاب معمولا تا دیر وقت در مدرسه میموندیم و به کارهای مختلف میپرداختیم و ...
یک روز که طبق معمول دیر باتفاق همکاران از مدرسه پیاده میرفتیم سمت ایستگاه اتوبوس ، یکی از همکاران که زودتر تعطیل شده بود و رفته بود منزل و یه چرت هم خوابیده بود و عصر برای خرید نان آمده بود با نان داغ و خوش عطر و بو ، دیدیم ..
ایشان اومده بود نونوائی و نون خرید و توی مسیر ما رو دید و سلام و علیک و ... نون تعارف کرد و ما هم چون ناهار نخورده بودیم و دیر وقت شده بود ( حدود 3/4 ) و گرسنه هم بودیم و بوی نون داغ بربری ( احتمالا کنجدی ) هم مست کرده بود ، نفری یه لقمه گرفتیم و گذاشتیم توی دهنمون و ...
این همکارمون با لهجه ی شیرین آذری گفت ... خدا پدرتونو بیامرزه ... تعجب کردیم ...
خودش گفت من هر وقت نون میگیرم جرات نمیکنم توی خیابون نون بذارم دهنم چون بچه ها ( دانش آموزان ) میبینن و میگن عه عه عه آقا نون میخوره ...
خودش با همون لهجه و با خنده گفت ... خب آقا کوفتو بخوره ؟ خب آقا هم نون میخوره ...
حالا شده حکتیت ما آدم بزرگا که عه عه عه آقا نون میخوره ... عه عه عه آقا آهنگ گوش میکنه ... عه عه عه آقا غمگینه ... عه عه عه آقا گریه میکنه ... عه عه عه آقا ...
زندگی را به بزرگا سخت نگیریم ...
پ ن :
آقا میتونه خانم باشه ، پدر باشه ... مادر باشه ...بابا بزرگ باشه ... مامان بزرگ باشه ... دبیر باشه ... وزیر باشه و ... سفیر باشه ... امیر باشه ... نبی باشه و ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...