تا پروازی دیگر ...
یادمه اسفند 96 باتفاق همین برادرم ( محمد ) برای اولین بار رفته بودم بهشت زهرا جلوی درب تدفین و شستشو و تحویل جسد و ...البته بهشت زهرا رفته بودم قبلا ولی برای این کار خاص اولین بار بود ...
همون وقت در تاریخ 20 اسفند 96 پستی نوشتم و حسی که تشابه سالن بهشت زهرا به ترمینال فرودگاه بهم دست داده بود را نوشتم
دیروز 28 خرداد 400 وقتی برای دومین بار دقیقا همونجائی ایستادم که 4 سال قبل باتفاق برادرم ، محمد ، ایستاده بودم و منتظر بودیم نوبت ما بشه و ... البته اینبار برادرم محمد کنارم ایستاده نبود ...
اینبار محمد باید از همون درب خروجی خارج میشد و ...
ولی وقتی از صدای بلند گو اسم ها را میخوندند یهو سالن و حیاط مدرسه در نظرم اومد که ناظم مدرسه با صدای خشک و رسمی دونه دونه اسم بچه ها رو میخونه فلان فلانی بیاد کارنامه را تحویل بگیره و ...و بدون معطلی نفر بعدی فلان فلانی بیاد تحویل بگیره و ازدحامی دم در تحویل و ...
چه ازدحام شدیدی توی حیاط مدرسه ... غوغائی بود و ...
اون لحظه دل خانواده ها یجور و دل دانش آموز جوری دیگه در فغان و غوغا و شور و ...
راستی نمره ها توی کارنامه چند و چند و چند ...؟
اخلاق ؟ رفتار ؟ کردار ؟ گفتار ؟ دل آزاری ؟ دل شکستن ؟ شاد کردن ، محبت ؟ دوستی ؟ دروغ ؟ و ...؟؟؟
وقتی هم جسد رو تحویل میگیری فقط در حد یک تشییع جنازه ی چند قدمی از سالن تدفین تا سالن نماز میت و بعد آمبولانس و مستقیم قطعه ی ... ردیف ... شماره ... در عرض شاید پنج الی ده دقیقه عمودی رفتی توی قبر و افقی شدی و بقول جوونا ایکی ثانیه سنگ لحد و خاک و ...تمام ...شب میشه و خواب و ...
بامید اینکه فردا سر حالتر بلند میشی و ...ولی اعلام شد ، فول استاپ ...
انگار صبح متولد شدی و تا ظهر بازی و سرگرمی و شیطنت و شلوغی و دلبستن و ...عصر هنوز غروب نشده هر دو نیمه ی بازی ات بدون حتی ثانیه ای وقت اضافه بپایان رسیده و غروب دست و پا بسته آماده ی خفتن و شب که شد چنان میخوابی که انگار نه انگار صبح تا غروب داشتی بازی میکردی و پر بودی از بیم و امید و آرزو و خیال و ...
وقتی نگاه میکردم به کالبد بیجان برادرم ، یادم افتاد وقتی در زمین والیبال چنان از زمین بلند میشد و آبشار میزد و ...راستی چی میشه که دیگه حتی نمیتونی ...
آدمی نیست جز یک کمی از آه و دم ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...