گفت با خود ...
گفت با خود نیمه شب مردی که هی ...
یادت آید که گذشت عمری ز دی ...
دی تو کودک بوده ای چون کودکان ...
غرق بازی با دوچوب یا گردکان ...
عمر گذشت و دی گذشت و رفت شباب ...
هرچه دی کردی بفردا ، داد جواب ...
گر دلی شاد شد ز گفتار متین ...
به ز آن چیزی نباشد در زمین ...
یا اگر با مِهر بگفتی چند سخن ...
مُهر کردی هر دلی ست در انجمن ...
قهر و خشم و کینه باشد بی دلیل ...
با غرور و کینه ها گردی ، ذلیل ...
با خودت اندیشه کن ای راد مرد ...
میوه ی اندیشه ات ، انسان کرد ...
+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و هفتم خرداد ۱۴۰۰ ساعت 17:40 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...