https://s19.picofile.com/file/8435003334/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B8%DB%B2%DB%B0.jpg

سحر وقت پریشانی باد در دل دریای پر از عشق به تمنای نگاه دو کبوتر که شدند راهی صحرای پر از لاله و سنبل به همان وقت طلوع تا بشود نور حقیقت همه در چهره ی خورشید ِ غروب در گذر نور دو چشمان خمار و لب چون رنگ انار از دل آتش که بسوخت خرمن گیسوی پریشان به دل باد صبا بوسه ی ماه بر لب مینوی خیال در وسط دشت پریشانی ز شرق جرعه ای از جام شراب از لب زیبای دو ساقی و دو ساغر ز میان تا که رسی بر لب ساحل بشوی محو تماشای تمنای نگاه دو پرستوی مهاجر که به هنگام طلوع بال زنان در پی خورشید غروب از دل دریای محبت بشوند غرق وصال در دل غوغای شراب با غزل و شعر و دو صد بوسه ی باران به لب تشنه ی آن کاج بلند در قفس ناله ی شب‌های سیاه بی تب و تاب در پی یک نور سفید در کف دستان یکی ساقی و با ساغر و پیمانه ی دیوانگی و غنچه ی یک گل به گلستان خیال هم‌نفس باد بهار بر لب یک جوی پر از آب سراب در نظر اهل ادب تا دم صبحگاه که برقصند همه گنجشک و قناری به بلندای یکی تازه درختی که پر از میوه ی کاج یا که همان قلک شادی که دو کودک بسپردند به یکی ابر سفیدی و زدند ناله به ناگاه دم بازار به هزار شعر و ترانه که همه گوش فلک هیچ نشد از غم ایام به بهانه نشنید آه و فغان در دل خانه که یکی مست و خمار بی خبر از جام شراب رفت و به دست جام می از خون دل طوطی و بلبل به سراپرده ی دلدار ِ جفا جام بلا داد و یکی مست و غزل خوان و به سر میل هوا در هوس آب حیات در وسط دشت و بیابان همه چون باد هوا در نظر و هیچ دگر خواب و خیال یا که سراب در عوض ژاله ی مشکین و دو چشمان عسل گونه و آن چانه ی چالدار و یکی جام بلورین ز شراب و دو لب داغ تمنا به وصال در شب یلدای بیابان ِ پر از وحشت و با یاد یکی دخترک باده بدست از لب آن پیر ِ غزلخوان و به آواز بلند در پی خورشید خیالی چو معمای همه عاشق و معشوق و یکی طالب و مطلوب و به لبخند ملیح با گل رخسار چو مینو گل یاس و گل بانو گل مریم گل مینو به یکی نیمه شبی با گل مهتاب و گل ناب گلاب و به سرفصل کتاب نیمه ی اول که رسید شاه و گدا از در میخانه ی رعنای همان زاهد بی ذکر و دعا با می و مطرب به سحر تا به طلوع از در غیبت که طلوع کرده همان طلعت خورشید به خیالش که یکی ماه جهان تاب و یکی باغ پر از گل که نشان از قد و بالای همان یار دلارا به سراب در نظر ِ آینه ی عشق محال بود بگمانم ...