یک عابد که در تمام عمر فقط و فقط عبادت میکرد ، یک شب از خدا خواست با اینهمه عبادت و بندگی و... مقام بالای اونو در بهشت بهش نشون بده ...شب در خواب دید یک مقام کم و ناچیز داره و دم در بهشت جا داره ...
تعجب کرد و از خواب پرید ...
خیلی ناراحت بود که چرا ...
باز از خدا خواست دلیل را بهش بگه ...
شبی دیگه در خواب دید خدا یک فرشته را فرستاد و بهش میگه تو در تمام مدت عبادت فکر و ذهنت به ریشت هست و وقتی ذکر میگی و بالا و پایین می‌ره ، لذت میبری و حواست به ریش هست نه خدا و ...
عابد از خواب بیدار شد و ناراحت ...
از فردا هر وقت مشغول عبادت شد می‌گفت ای ریش ببین چه بلایی سر من آوردی ؟ ای ریش ببین چجوری منو نزد خدا کم و بی ارزش کردی و ای ریش ...
باز بهش خطاب شد که ای عابد ، دیدی ؟ هنوز درگیر ریش هستی ؟
ریش را باید از ریشه تراشید ...

پ ن ...

باز نشر ...