https://s19.picofile.com/file/8434776626/IMG_%DB%B2%DB%B0%DB%B2%DB%B1%DB%B0%DB%B5%DB%B2%DB%B6_%DB%B0%DB%B1%DB%B5%DB%B8%DB%B4%DB%B2.jpg

دوش دیدم که ملائک دم میخانه ی مستان به یکی مست و خمار طعنه ی مستانه زده ، با لب مستانه ز دستان یکی ساقی ساغر شکن و مست و قلندر دو سه پیمانه ی آواز شراب از خم گیسوی تو دلدار زده و مست و خمار تا سحر از مستی می تا سحر از مستی و می‌خوارگی به بیابان فنا رفته و در قوس دو‌ چشمان خمارش به وضو اشک پریشانی و حسرت به تبرک زده بر صورت رعنای خیال و به خیال با هوس قرب و وصال تا وسط قوس دو لبهای چو آتش زده در غربت پنهانی و دیدار نهانی و اشارت به یکی تیر کمان از مژه گانش که چکد آب حیات از قدح باده ی عشق روی لبانش که بدرخشد وسط چله ی زیبای سحر با غزل و زمزمه ی شعر و یکی نغمه ی بلبل به گلستان دو ابروی کمند و به گیسوی پریشان و به بازوی طلایی و یکی چند شده مست از هوس شوق وصال تا که شود ذکر نهان از قد و قامت که چو آهوی غزال در پی محبوب ز کران تا ته صحرای دو عاشق برماند که رسد وقت سحر بر سر بالین همان بخت بلند تا که ببیند همه در میخانه ی صحرای خیالی به خیال نعره زنان عربده ی مستی و دیوانگی و ذکر دو لب های به خمخانه ی مستی بنشسته تا طلوع از وسط دشت گل و لاله ی مستان که به دل در پی خواهش که تمنای وصال میل سخن با لب بیمار و به دل در هوس گوشه ی میخانه ی مستی و نماز بر لب و ساغر به کمند و همه در تب و تابند که ببینند به دمی لاله ی رخسار رقیب در قدح جام شراب ازلی با بت زیبای همه مستان خدایی که شوند راهی دیوانگی و مستی و مخموری و عشق در نظر افتاد بگمانم ...