نامه‌ای از جوردانو برونو به پاپ كِلِمنت هشتم ...
«عالیجناب پاپ كِلِمِنت، جانشین خودخوانده‌ی مسیح؛
از اینكه به شما نامه می نویسم خوشحالم و می دانم این شادی پایدار نیست...

زیرا بزودی جزای آن را كه حداقل حبس است خواهم دید. شگفتا كه به خدا می‌توان نامه نوشت اما به شما نمی‌توان ...

پس با نگارش این نامه به خودكشى دست زده‌ام ...

و متأسفم از اینكه باید شما را "جانشین مسیح" خطاب كنم هرچند با قید "خودخوانده"...

شما كجا و خدا و مسیح و دین كجا؟

مرد مناظره‌ام و به مناظره دعوتتان می كنم تا انحراف و ستیزتان را با مسیح اثبات كنم...

اما می‌دانم كه به این مناظره تَن نمی‌دهید. به این بهانه كه شأنی برای خود قائلید فراتر از شأن مسیح !

و آن شأن كذایی از مناظره با چون مَنی بازتان می‌دارد ...

آن شأن بقدری مغرورتان ساخته كه می‌ترسم حتی این نامه را هم نخوانید ...

ولی چه باك ! 

جهان تجلّی خداست و فعل من در نگارش این نامه اراده‌ی خدا و خواندن یا نخواندن این نامه از سوی شما نیز اراده‌ی خداست ، تا آنچه در تقدیر آدمیان است واقع شود ...

به اصل مطلب می پردازم.
شایع كرده‌اید كه من به جرم ترویج اندیشه‌های كالون و لوتر و انكار تثلیث و تحسین و تأیید هیئت كوپرنیكی از دین مسیح خارج و مرتد شده‌ام ...هراسی نیست ...

ارتداد روی ‌گرداندن از بندگی خداست نه انكار آنچه در انجیل و موعظه‌ها و خطابه‌های شما و گماشتگانتان در كلیساها روز و شب برای عوام‌الناس خوانده و یا گفته می‌شود ...

بدبختانه گویا شما و گماشتگانتان باورتان شده كه آنچه به نام دین بر مردم القا می‌كنید ، دین است ... 

مَثَلی هست كه دروغگو در اثر كثرت دروغگویی ، خودش هم سرانجام دروغ خودش را باور می‌كند ...

وقتی شما دروغ‌هایتان را باور كرده‌اید ، دیگر چه امیدی به مردم ساده‌دل و عوام است كه حقیقت دین را بیابند؟

سال‌هایی كه ساكن صومعه بودم ، می‌شنیدم كه روحانیون در خلوت خویش وقتی سرخوش بودند ، می‌گفتند: "یك مرید خَر بِه از یك دهِ ششدانگ."

می‌پنداشتم این را به شوخی می‌گویند ...

اما بعدها دریافتم كه برای ادامه‌ی حیات در كسوتِ روحانی، باید به دنبال جذب این مریدها باشم تا بتوانم به حیات كلیسا و دین كمك كرده باشم!

چیزی نگذشت كه از صومعه گریختم و در حقیقت از خدایی كه پایداری دین خود را بر حماقت ، جهل و نیرنگ عوام‌الناس قرارداده بود بیزار و گریزان شدم ...

در اصل از خدای شما عالیجناب پاپ و گماشته‌های كلیسایتان گریخته بودم ...

اما خدایی كه در بیرون صومعه به آن رسیدم و او را شناختم ، خدایی است كه وجودش در ذرات این عالم حضور دارد و از جمله در صورت ناسوتی هستی كه مشهود ماست تجلّی كرده ...

خدایی كه در بیرون كلیسا حضور دارد ، خدایی متنفر از دروغ است ...

خدایی است كه روحانیان را به رسمیت نمی‌شناسد و آنان را بخاطر دریافت پول از مردم در آخرت مجازات خواهد كرد ...

و چه زیبا و باشكوه است روزی كه مردم پاكدل درستكار روانه‌ی بهشت شوند و شما روحانیان در آتش قهر خدا بسوزید ... 

این خدا بسیار بزرگتر ، مهربانتر و بخشنده‌تر از خدای شما روحانیان است ...

خدای شما روحانیان كه او را در كلیسا می‌پرستید كسی نیست ، جز شیطان ...
شما هیچ شاخصی را برای سنجش اعمال خود به رسمیت نمی‌شناسید ، خود را عین عدل می‌دانید ...

آیا مسیح هم اینچنین بود؟

یقین دارم مسیح هم اگر امروز در كنار من بود ، مرتد می‌شد ...

زیرا از دیدن شما كه به جای او نشسته‌اید مطلقاً به انكار مسیحیت می‌پرداخت و شاید هم از نبوت خویش شرمسار و پشیمان می‌شد!

روزی كه شیطان در كاخ شما به هیجان آمد و آتش جنگ علیه آن خلیفه‌ی نادانِ مسلمان را برافروخت ، آیا پاپ اوربانوس نمی‌توانست به جای گسیل داشتن سربازان و مردم بی‌گناه به جانب بیت‌المقدس شعارهای خود را تعدیل كند و از در گفت‌وگو با آن خلیفه‌ی دیوانه درآید؟

قطعاً می‌توانست ، اما همواره در طول تاریخ جاه‌طلبی حاكمان دینی ، با فرامین و تكلیف الهی در ستیز بوده و هست ...

پاپ اوربانوس با آن شعارها و نطق‌های معروفِ مهیّج شیطانی‌اش مسیحیان را به تصرّف بیت‌المقدس تحریك كرد ...

شورای اسقف‌های كِلِرمون هم فتوا داده بود كه كشتار مسلمانان گناهان را پاك می‌كند و دیگر نیازی به پرداخت كفاره‌ی گناهان نیست!

وقتی آن چوپان نوجوانِ 12 ساله‌ی ساده‌لوح فرانسوی هزاران نوجوان را به عشق "فتح بیت‌المقدس" بر كشتی نشاند و در دریا غرق‌شان كرد ، اسلاف شما نه تنها مانع آن نوجوانان معصوم نشدند ، بلكه تشویقشان نیز كردند و با این شعار كه: بهشت در انتظارشان است، فریفته‌ی آن انتحار جنون‌آمیزشان كردند ...

همچنان كه نوجوانان آلمانی گسیل شده از آلپِ عاشق فتح "بیت‌المقدس" نیز وقتی در میانه‌ی راه از سرما و گرسنگی خوراك درندگان شدند ، پدرانِ شما آنان را هم به بهشت فرستاده بودند!

آیا مسیح و محمد گفته بودند برای نجات بیت‌المقدس دو قرن جهان را به خاك و خون بكشانید و مسیحیان و مسلمانان را به قتلگاه بفرستید؟!
ثروت و قدرت شما كه بر نیرنگ و عوامفریبی استوار گشته سه ضلغ تثلیثی است كه بخاطر انكار آن مرا مرتد می‌دانید...

وگرنه خوب می‌دانید كه تثلیث را نه خود و نه دیگران نمی‌فهمید و نمی‌توانید بفهمید ...

شما را به صَلاح دعوت نمی‌كنم ؛ زیرا قلبِ‌تان چنان سیاه گشته كه بی‌شك از دعوت و دعای چون مَنی هم كاری ساخته نیست ...

می‌دانم كه این نامه سندی برای آوارگی و شاید مرگ من باشد و دیر یا زود شومی آن گریبانگیرم خواهدشد ...

اما خوشحالم كه آنقدر احمق نیستم تا عالیجناب پاپ را به جای خدا و به جای مسیح پیامبر و در مقام عصمت بنشانم!»