می توان گفت ...

می‌توان نوشت ...

می‌توان سرود ...

می‌توان بافت ...

می‌توان ساخت ...

می‌توان باخت ...

می‌توان خرید ...

می‌توان گمان ...

می‌توان خیال ...

می‌توان ز سر مستی ...

می‌توان سر کشید ...

می‌توان پیاله ی جام مستی ...

می‌توان جام شوکران ز سر مستی ...

می‌توان نیوش جان در دل ...

می‌توان به گوش آن ساحل ...

می‌توان به کلبه های دور ...

می‌توان به آتش پر نور ...

می‌توان پیاله را بشکست ...

می‌توان سبوی دل بشکست ...

می‌توان به اوج پروازها ...

می‌توان نوشت ز آغازها ...

می‌توان به زیر باران شد ...

می‌توان همان بیابان شد ...

می‌توان خدای عشق و شور ...

می‌توان نوا و شوق و سور ...

می‌توان کویر و صحرا را ...

می‌توان ‌غروب دریا را ...

می‌توان بغل بغل پر گل ...

می‌توان شراب ز تاک و مُل ...

می‌توان به آسمان خندید ...

می‌توان از آن لبان گل چید ...

می توان ز چهچه بلبل ...

می‌توان از عطر و ناز گل ...

می‌توان ز لیلی و مجنون ...

می‌توان ز بیدک مجنون ...

می‌توان کمان آرش بود ...

می توان زبان آتش بود ...

می‌توان ترانه ی باد شد ...

می‌توان ز خاطر و یاد شد ...

می‌توان ز ماه بهمن گفت ...

می‌توان از آن تهمتن گفت ...

می‌توان نوشت ز چشمانش ...

می‌توان سرشت ز مژگانش ...

می‌توان ولی نباید گفت ...

می‌توان ولی نباید جست ...

می‌توان گفت ولی فرصت بسیار باید ...

می‌توان گفت ، ولی نباید شاید ...

می‌توان ز آب باران گفت ...

می‌توان ز خط پایان گفت ...