روزگار دوره گردهای قدیم ...
یاد دارم نیمه شب بود ، سرد سرد ...
کنج کوچه ، مرد تنها ، دوره گرد ...
دوره گرد تنهای تنها در عبور ...
گرد پیری روی موهایش چو نور ...
دوره گرد دیگر نداشت فریاد و داد ...
آرزو هایش فنا شد رفت به باد ...
دوره گرد قلبش پر از آه بود و درد ...
جسم و جانش ، دست و پاها ، سرد سرد ...
یاد کرد از خاطرات دور دور ...
کوچه ها پر از هیاهو پر ز شور ...
کودکان غوغا و شادی و سرور ...
بی تکلف ، بی تملق ، بی غرور ...
دوره گرد یادش فتاد ، چرخ و فلک ...
روزگار ِ شاد ، کجا دوز و کلک ...
دوره گرد از کوچه ها بگذشت و رفت ...
با همه پیری ولی یادش نرفت ...
یادش آمد آن نمک را میفروخت ...
نمکی بار الاغ را می فروخت ...
کودکان بودند بدنبالش روان ...
شاد و خندان ، قلب آدم ها جوان ...
دوره گرد اما خریدار بود ، نبود ...
غصه در دلهای تبدار بود ، نبود ...
بود هوا باز ناجوانمردانه سرد ...
در گریبان سر گذاشت ، رفت دوره گرد ...
سفره ی خالی و بغض پیر مرد ...
اشک چشم بود جای پای دوره گرد ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...