من نمیدانم کدامین روز میشوم به جهان تو ...

خزان و گذر از نیمه ...

هنوز نیم نفسی مانده ...

باید که شمارش آغازیدن کرد ...

لحظه در لحظه ، لحظات نخوابیدن را ...

روز از نو ، هفته از نو ...

چشم دل بیخواب و در خواب ...

بی دمی لذت ز خفتن ...

تا سحر بیدار بیدار ...

خفتگان را خبر از صبح دل انگیز هست ؟

صبح آمد و رفت شب دیجور و سفید ...

و کویر با شب‌های پر ستاره ...

آسمان ابری چرا ...

نخل بی سر را سر باید برید ...

بلبلان نغمه ی یک صبح دگر ...

خورشید ِ نگاه طلوعش از غرب غریب ...

باز این چه نغمه و چه نوا و چه منظر ست ...

جاده و مه و زیبایی طلوع شمس کویری ...

​​