خورشید کویری ...
من نمیدانم کدامین روز میشوم به جهان تو ...
خزان و گذر از نیمه ...
هنوز نیم نفسی مانده ...
باید که شمارش آغازیدن کرد ...
لحظه در لحظه ، لحظات نخوابیدن را ...
روز از نو ، هفته از نو ...
چشم دل بیخواب و در خواب ...
بی دمی لذت ز خفتن ...
تا سحر بیدار بیدار ...
خفتگان را خبر از صبح دل انگیز هست ؟
صبح آمد و رفت شب دیجور و سفید ...
و کویر با شبهای پر ستاره ...
آسمان ابری چرا ...
نخل بی سر را سر باید برید ...
بلبلان نغمه ی یک صبح دگر ...
خورشید ِ نگاه طلوعش از غرب غریب ...
باز این چه نغمه و چه نوا و چه منظر ست ...
جاده و مه و زیبایی طلوع شمس کویری ...
+ نوشته شده در شنبه هفدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 4:58 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...