دوش ...
دوش با خود گفت یکی آشفته دل ...
از چه رو محکوم شدم ، محکوم ِ دل ...
دل دگر دل نیست و چون ویرانه دل ...
آن سبو بشکست و آن پیمانه دل ...
دل دگر دل نیست ، جوانی اش چرا ...
عقل چو مرشد ، راهنمایی اش چرا ...
عقل خوانَد بر دل ِ آشفته دل ...
یاد کن آن روز نشستی تو به گِل ...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم آبان ۱۳۹۹ ساعت 6:12 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...