دوش با خود گفت یکی آشفته دل ...

از چه رو محکوم شدم ، محکوم ِ دل ...

دل دگر دل نیست و چون ویرانه دل ...

آن سبو بشکست و آن پیمانه دل ...

دل دگر دل نیست ، جوانی اش چرا ...

عقل چو مرشد ، راهنمایی اش چرا ...

عقل خوانَد بر دل ِ آشفته دل ...

یاد کن آن روز نشستی تو به گِل ...