یک شبی در نیمه شب با چشم خیس ...

در درونم کودکی میکرد شلوغ گفتم که هیس ...

کودکی پر شَرّ و شور ، پر درد سر ...

همچو کوه آتشفشانی پر شرر ...

پر بهانه بی بهانه گربه سان ...

می کشید پنجه چو شیری بر جهان ...

خفتگان بیدار نمود در نیمه شب ...

خواب ز چشمان می ربود هر نیمه شب ...

آه و افغان ، اشک چو باران همچو سیل ...

کودکی را مفت و ارزان ، حیف و میل ...

کودکی بود بی جوانی گشت چو زال ...

همچو شیری که نداشت نه دم نه یال ...

ناله ها داشت حسرت و افسوس که هی ...

عمر چه آسان رفت و آمد ماه دی ...

چون شنید آن پند عیان کردن چرا ...

کج نمودی راه و آن حرفی ست فنا ...

حاصل آن حرف کنون بیچارگی ست ...

حاصلش ریسمان و پیمان ، پارگی ست ...

شد خموش و زد هزار فریاد و بانگ ...

بی صدا ، در زیر آب ، فریاد و بانگ ...

چشم چو بستی باز چو شد عمر شد تمام ...

کار و بار نیمه ، کلام مانده ولی نامه تمام ...