لیلی و مجنون ...
باز شبی لیلی دم بازار نشست...
از قضا مجنون نبود ، قلبش شکست ...
رفت لیلی نیمه شب در کوچه ای ...
دید نه مجنون هست و نه ، یک مورچه ای ...
نیمه شب مجنون روان شد سوی یار ...
اما لیلی رفته بود سوی دیار ...
هر چه مجنون گشت نبود لیلی نشان ...
نی ز تاک بود یک نشان ، نه تاک نشان ...
تا سحر مجنون بنوشید جام می ...
ذکر و تسبیح تا سحر با ساز و نی ...
دم به دم او بود و ساغر بود و می ...
جام و مستی بود و دف همراه نی ...
یاد لیلی بود و لیلی بود و یاد ...
عشق چو کاه بود ، مستی اما همچو باد ...
در کویر ماه بود ، ستاره چند هزار ...
بی خبر مجنون ز لیلی در مزار ...
هر چه مجنون ناله کرد ، لیلی نبود ...
روی خود با یاد لیلی کرد کبود ...
بوی لیلی ، بوی مجنون ، بوی یار ...
نیست دگر اینگونه بویی ماندگار ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم تیر ۱۴۰۰ ساعت 3:36 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...