به هنگام سحر برخیز و با می کن سحر خواری ...

اگر از عالم معنا کمی یا بیش خبر داری ...

به هنگام سحر با ما ، نمی گویند می خواران ...

اگر هم روزه ی مستان ، نگردد جز به می خواری ...

به مستان کن سلام هر دم ، که مستان هم سلام دارند ...

به هنگامه ی بسم ا ... ، نظر با جام ِ می داری ...

سرود سرو ِ خاموشی ، به میدان نظر بازی ...

بنوش می تا سحر ای جان ، به بیگانه چکار داری ...

سحر بر گیر گوش تا یار ، بگوید راز دل با دل ...

شنو مرغ سحر گوید ، به صحرا نخل اگر کاری ...

کویر و دشت و دریاها ، به باد و رعد و طوفان ها ...

همه با یکصدا گویند ، هزار تکبیر به بیداری ...

وضو ساز با می ِ عنبر ، به ساقی یا که با ساغر ...

سحرگاهان به بتخانه ، اگر گاهی گذر داری ...

دمی بنشین در صحرا ، نظر کن نخل خرما را ...

اگر میلی به نخل دیدی ، به هنگامه ی دلداری ...

وضو کن هر سحر با می ، به بتخانه نماز بگذار ...

اگر با اهل دل هر دم ، نگاهی از ازل داری ...

به هنگام سحر برخیز ، بکن با می سحر خواری ...

اگر از حال میخواران ، کم و بیش تو خبر داری ...