لیلی و مجنون ...
باز لیلی بود شبی در نیمه شب ...
غصه داشت مجنون گمانم داشته تب ...
لیلی میگفت از زمین و از زمان ...
همچنان مجنون پریشان در مکان و لامکان ...
چشم لیلی بود سیاه و موی او چون شب سیاه ...
می کشید مجنون دمادم آه و جانانش تباه ...
هر چه دید لیلی ، ندید مجنون خویش ...
غرشی کرد و نشست در خون خویش ...
عاقبت لیلی چو مجنون قصه شد ...
بر مزارش هر دو باغ پسته شد ...
پسته چون خندید دهانش نیمه شد ...
از قضا چون شاه بر هر میوه شد ...
لیلی بر مجنون و مجنون بی دلیل ...
هر دو با هم عاشقانی بی بدیل ...
قرص ماه و قرص مینو قرص دل ...
از قضا هر دو شدند خوش آب و گل ...
پ ن ...
باز نشر ...
+ نوشته شده در یکشنبه ششم تیر ۱۴۰۰ ساعت 1:42 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...