بیاد برادر مرحومم محمد آقا ...
چند نفر از دوستان رفته بودند پیک نیک و ...
شب از فرط خستگی ، زود آماده شدند برای خوابیدن ...
یکی بمحض اینکه سر گذاشت پایین به خواب عمیقی رفت ...
شروع کرد به خُر و پف ...
اعصاب همه خراب شد ...
زیر سرش بالش گذاشتند که دیگه خُر و پف نکنه ...
شکر خدا موثر بود ...
چند دقیقه نگذشته بود که تازه چشم دیگران گرم شده بود که طرف توی خواب بجای خُر و پف ، میگفت ...
تششششنمه ....تششششنمه ....تششششششنمه ...
اعصاب همه خرد شده بود ...
یکی با همه خستگی بلند شد و رفت بیرون چادر و اب آورد و داد طرف توی خواب خورد و ساکت شد ...
دوباره تا چشم همه گرم افتاد ...
طرف توی خواب میگفت ...
تششششنه بودماااا ....تشششششنه بودماااا....تشششششنه بودماااا.....😇😇😇
پ ن ...
این لطیفه ی لطیف رو یادمه برادر مرحومم تعریف کرده بود و وقت تعریف کردن چقدر خندیدیم ...
اعتقاد دارم حتی اگه یکنفر هم با خوندنش لبخند بلبش بیاد ، برای روح مرحوم برادرم شادی و سرور به قبرش میباره ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...