چند نفر از دوستان رفته بودند پیک نیک و ...

شب از فرط خستگی ، زود آماده شدند برای خوابیدن ...

یکی بمحض اینکه سر گذاشت پایین به خواب عمیقی رفت ...

شروع کرد به خُر و پف ...

اعصاب همه خراب شد ...

زیر سرش بالش گذاشتند که دیگه خُر و پف نکنه ...

شکر خدا موثر بود ...

چند دقیقه نگذشته بود که تازه چشم دیگران گرم شده بود که طرف توی خواب بجای خُر و پف ، می‌گفت ...

تششششنمه ....تششششنمه ....تششششششنمه ...

اعصاب همه خرد شده بود ...

یکی با همه خستگی بلند شد و رفت بیرون چادر و اب آورد و داد طرف توی خواب خورد و ساکت شد ...

دوباره تا چشم همه گرم افتاد ...

طرف توی خواب می‌گفت ...

تششششنه بودماااا ....تشششششنه بودماااا....تشششششنه بودماااا.....😇😇😇

پ ن ...

این لطیفه ی لطیف رو یادمه برادر مرحومم تعریف کرده بود و وقت تعریف کردن چقدر خندیدیم ...

اعتقاد دارم حتی اگه یکنفر هم با خوندنش لبخند بلبش بیاد ، برای روح مرحوم برادرم شادی و سرور به قبرش میباره ...