گفتمش ...
گفتمش ، گفتا گمانم خسته ام ...
دل بجز دادار ، به دلدار بسته ام ...
گفتمش ، گفتا چو شب گشت روز من...
بغض من ، خفت در گلو از سوز من ...
گفتمش ، گفتا فقط خواهم سکوت ...
گر کلام نقره ، طلا باشد سکوت ...
گفتمش ، گفتا کویرم بهر نخل ...
در کویر جویای چیستی بهر نخل ...
گفتمش ، گفتا مبین این خنده را ...
نیمه شب بین حال زار بنده را ...
گفتمش ، گفتا که جنگ عقل و دل ...
عاقبت پیروز میدان عقل ، نه دل ...
گفتمش ، گفتا که دوستان جای دوست ...
جای دوست آنجاست که باشد جای دوست ...
گفتمش ، گفتا که آب در هاون ست ...
این کلام چون میخ درون آهن ست ...
گفتمش ، گفتا چه میخواهی بگوی ...
راز دل را از زبان سر مجوی ...
گفتمش ، گفتا که حرف حرف خدا ...
عین و شین و قاف و دل ، نمی گردند جدا ...
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم تیر ۱۴۰۰ ساعت 2:31 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...