گفتمش ، گفتا گمانم خسته ام ...

دل بجز دادار ، به دلدار بسته ام ...

گفتمش ، گفتا چو شب گشت روز من‌...

بغض من ، خفت در گلو از سوز من ...

گفتمش ، گفتا فقط خواهم سکوت ...

گر کلام نقره ، طلا باشد سکوت ...

گفتمش ، گفتا کویرم بهر نخل ...

در کویر جویای چیستی بهر نخل ...

گفتمش ، گفتا مبین این خنده را ...

نیمه شب بین حال زار بنده را ...

گفتمش ، گفتا که جنگ عقل و دل ...

عاقبت پیروز میدان عقل ، نه دل ‌...

گفتمش ، گفتا که دوستان جای دوست ...

جای دوست آنجاست که باشد جای دوست ...

گفتمش ، گفتا که آب در هاون ست ...

این کلام چون میخ درون آهن ست ...

گفتمش ، گفتا چه میخواهی بگوی ...

راز دل را از زبان سر مجو‌ی ...

گفتمش ، گفتا که حرف حرف خدا ...

عین و شین و قاف و دل ، نمی گردند جدا ...