مورچه و توشه ...
کرد یکی مورچه کمی فکر خویش ...
بهر زمستان تو بکن ، فکر خویش ...
حال که بهار هست و تو مست و ملنگ ...
چاره ی کار کن تو یکی چون پلنگ ...
وقت شکار طعمه بگیرد به چنگ ...
گویی که با طعمه ی خویش کرده جنگ ...
طعمه ی خویش را ببرد ، گوشه ای ...
بهر دو چند روز دگر ، توشه ای ...
حال تو بکن فکر زمستان خویش ...
فکر خود و اهل و عیالات خویش ...
چون که شود برف و زمستان همه ...
لانه شود یکسره پر همهمه ...
چون که تو امروز چو یلی در جهان ...
قامت رعنای تو چون پهلوان ...
همت والا و تلاشت نکوست ...
روز جزا کی تو بگنجی به پوست ...
+ نوشته شده در چهارشنبه شانزدهم تیر ۱۴۰۰ ساعت 4:36 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...