کرد یکی مورچه کمی فکر خویش ...

بهر زمستان تو بکن ، فکر خویش ...

حال که بهار هست و تو مست و ملنگ ...

چاره ی کار کن تو یکی چون پلنگ ...

وقت شکار طعمه بگیرد به چنگ ...

گویی که با طعمه ی خویش کرده جنگ ...

طعمه ی خویش را ببرد ، گوشه ای ...

بهر دو چند روز دگر ، توشه ای ...

حال تو بکن فکر زمستان خویش ...

فکر خود و اهل و عیالات خویش ...

چون که شود برف و زمستان همه ...

لانه شود یکسره پر همهمه ...

چون که تو امروز چو یلی در جهان ...

قامت رعنای تو چون پهلوان ...

همت والا و تلاشت نکوست ...

روز جزا کی تو بگنجی به پوست ...