سخن در گوشی ...
یادته خدای من ...
اول از تو بت درست کردم و شروع کردم پرستیدنت ...
دائم میگفتی خجالت بکش و دست از بت پرستی بکش ...
منم بتت رو شکستم ...
از اون به بعد شدی خدای من ...
حالا که خدای من شدی ...
باید بخونی منو ...
باید ببینی منو ...
باید بشنوی منو ...
نمیدونم چون خدایی باید بخونی و بشنوی و ببینی منو ...
یا چون باید ببینی و بخونی و بشنوی منو ، خدای منی ...
فقط تو که خدایی میتونی ترجمان سکوتم باشی ...
تنها تو که خدای منی صدای فریاد سکوتم را میشنوی ...
تو مرا بخوان و مرا ببین و مرا بشنو ...
ولی من روزی تو را در آغوش خواهم کشید ...
حتی اگر مرده باشم ...
که خودت گفتی «« و نفخت فیه من روحی »» ...
و در آن سکوت نیمه پنهان تاریک انتهای شب ...
در گوشی هایم را میشنوی ...
و میخوانی تمام مرا ...
و میبینی که من تمام توأم ...
و تو تمام منی ...
و در تو جاری خواهم شد ...
من به تو تشنه ام ...
نه چون طفل به شیر مادر ...
چون نخل تشنه در سوزان کویر ...
به جرعه ی سایه ی نگاهت ...
بخوان و ببین و بشنو ...
تفسیر کن سوره ی سکوت .........
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...