شاید ...
شاید آمد روزی ، دیدی که من هم نیستم ...
آمدی دیدی چه روزی ام گرفتارم که آن هم نیستم ...
شاید اینبار آمدی کردی گذر از گور من ...
خفته ام در گور خویش ، اما همان هم نیستم ...
آمدی دیدی که باز من در کنارت نیستم ...
گشته ای از این قفس آزاد ، حصارت نیستم ...
روز من چون شام تار ، چون تشنه ای در یک قفس ...
همچو نخلی در کویر ، دیگر نگارت نیستم ...
+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم خرداد ۱۴۰۱ ساعت 15:8 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...