همسفر چوپان شدم ، نی زدم و های و هوی کردم ...

حمام کردم و به میخانه ی مطرب رفتم و تا استخوان

 رقصیدم ...

ظهر شد ، وضو گرفتم و به مسجد رفتم با روحانی نماز گذاردم  ...

چشمانم خیس شد از نیایش ...

تمام که شد نزد طبیب رفتم ...

از اعضا و جوارح سخن گفتم ...چنانکه مرا به شراکت دعوت کرد ...


شب به میخانه رفتم و با زنی مست شدم و ... 


صبح باید با چوپان به صحرا میرفتم ...


هر کدام از اینها گاهی اتفاقی در شهر همدیگر را  می‌بینند و همیشه در باب سجیه ام در بینشان نفاق و اختلاف هست  ... 


چوپان از من به طبیب گفت او بیسواد ست و عامی ... 


طبیب تکذیب می کرد و می‌گفت اتفاقا بیش از من طبابت می‌داند ...


روحانی می‌گفت بعد از من او نمازگزار مسجد باشد ...


مطرب می‌گفت ، چه میگویی حاج آقا ... ؟!

او رقاص و مست ست ...


زن مست هم فقط می‌خندید ...


اما من خودم هستم ...


همه ی اینها هم منم ...


با هر کسی مانند خودش هستم ...


هر کسی خودش هر چه هست مرا هم همان‌گونه می‌بیند و نظر می‌دهد ...


اما نمی‌داند هر چه که میگوید خودش هست ...


هیچ‌گاه هم نخواهد دانست من کیستم ...

              بخشی از کتاب خور ِخُل  ... پویان گیلانی ...