همسفر چوپان ....برگرفته از اینستاگرام ...
همسفر چوپان شدم ، نی زدم و های و هوی کردم ...
حمام کردم و به میخانه ی مطرب رفتم و تا استخوان
رقصیدم ...
ظهر شد ، وضو گرفتم و به مسجد رفتم با روحانی نماز گذاردم ...
چشمانم خیس شد از نیایش ...
تمام که شد نزد طبیب رفتم ...
از اعضا و جوارح سخن گفتم ...چنانکه مرا به شراکت دعوت کرد ...
شب به میخانه رفتم و با زنی مست شدم و ...
صبح باید با چوپان به صحرا میرفتم ...
هر کدام از اینها گاهی اتفاقی در شهر همدیگر را میبینند و همیشه در باب سجیه ام در بینشان نفاق و اختلاف هست ...
چوپان از من به طبیب گفت او بیسواد ست و عامی ...
طبیب تکذیب می کرد و میگفت اتفاقا بیش از من طبابت میداند ...
روحانی میگفت بعد از من او نمازگزار مسجد باشد ...
مطرب میگفت ، چه میگویی حاج آقا ... ؟!
او رقاص و مست ست ...
زن مست هم فقط میخندید ...
اما من خودم هستم ...
همه ی اینها هم منم ...
با هر کسی مانند خودش هستم ...
هر کسی خودش هر چه هست مرا هم همانگونه میبیند و نظر میدهد ...
اما نمیداند هر چه که میگوید خودش هست ...
هیچگاه هم نخواهد دانست من کیستم ...
بخشی از کتاب خور ِخُل ... پویان گیلانی ...
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...