ملا نصرالدین یک روز رفته بود اطراف روستا ، بالای درخت و دست بر قضا از درخت افتاد ...

ملا هر چی دراز کشید و منتظر موند کسی بیاد کمکش کنه ، خبری نشد و کسی از اون مسیر رد نشد و ...

ملا بلند شد و اومد نزدیک روستا ، از بلندی شروع کرد بلند بلند داد و فریاد که بیایید ملا از درخت افتاد ، کمک کنید ...

چند نفر از اهالی شروع کردند دوان دوان به اپن سمت دویدن و ...

ملا رفت و زیر درخت دراز کشید و شروع کرد ناله کردن ...

مردم اومدن و دست ملا را گرفتند و کمک کردند و ...

یکنفر با تعجب از ملا پرسید ، تو که اینجا افتاده بودی و ...

اون کسی که اومد و با سر و صدا و فریاد مردم رو خبر کرد و ...کی بود ...؟

ملا گفت هر چی منتظر موندم کسی بیاد کمک کنه دیدم خبری نیست و هوا هم داشت تاریک میشد و ترسیدم شب ناچار اینجا بمونم و ...

فردا عید قربان هست و منم متولد چنین روزی هستم ...

پنجشنبه ۴ خرداد ( جوزا ) سال ۱۳۴۰ مصادف با روز ۱۰ ماه ذیحجه سال ۱۳۸۰ قمری  ۲۵ ماه می میلادی سال ۱۹۶۱ 

۲۲۳۲۵ روز معادل ۶۱ سال و ۱ ماه و ۱۴ روز گذشته ...