من و دل اینهمه خوشبختی ، محال ست محال ...

غیر او جای کسی باشد و این دل ، محال ست محال ...

شب و روز مسجد و میخانه و مستی و عبادت شاید ...

غیر ذکرت به کسی فکر و خیال ، وای محال ست محال ...

چون به خلوت بروم یا به در مسجد و میخانه و دِیْر ...

بدهم خلوت مستی به کسی ، آری محال ست محال ...

من چکار با دگران چون پی شورند و شرر ...

غیر عشق صنمت ، عشق صنم ها ، محال ست محال ...

همه شب در همه شب ، ذکر همه روز و شبم ...

ورد لبهای من و غیره محال ست محال ...

درد عشقی کشیدیم در این گنبد معنای وجود ...

به دلم درد دلم ، درد ، محال ست محال ...

به طبیب میرود و درد دلان را چاره ...

چاره ی درد من و غیر تو اینک ، محال ست محال ...

چون به مسجد بروم پا بزنم میکده را ...

مستی از مستی می ، بر دل و دیده محال ست محال ...

به در کوچه ی هفتم به خیالم شب و روز ...

منظر طلعت خورشید به همان کوچه ، محال ست محال ...