صدای باد مغرور ...
گفتمت وقت سحرگاهان ، عاشق میشوم ...
در سحر هر صبحگاهان ، عاشق میشوم...
در هوای ابری و بارانی ، هنگام غروب ...
از سکوت در شامگاهان ، عاشق میشوم...
از طلوع شمس و خورشید ، صبح زود ...
زیر باران انتهای هر خیابان ، عاشق میشوم ...
خسته از تکرار روزهای مکرر پر ملال ...
بیخیال چون خوش خیالان ، عاشق میشوم ...
با صدای بلبل مست غزلخوان در سحر ...
از نوای بلبل و از لاله زاران ، عاشق میشوم ...
با صدای باد مغرور و صدای رعد و برق ...
چشم خود بسته چو دلبازان ، عاشق میشوم ...
تا که هست صحرا و این دشت پر از گلهای یاس ...
چون یکی دهقان پیر و باغبانان ، عاشق میشوم ...
هر چه بود و هر چه هست با عشق معنا میشود ...
وقت جان باختن منم چون سربداران ، عاشق میشوم ...
+ نوشته شده در سه شنبه هفتم تیر ۱۴۰۱ ساعت 2:55 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...