گفتمت وقت سحرگاهان ، عاشق میشوم ...

در سحر هر صبحگاهان ، عاشق میشوم...

در هوای ابری و بارانی ، هنگام غروب ...

از سکوت در شامگاهان ، عاشق میشوم...

از طلوع شمس و خورشید ، صبح زود ...

زیر باران انتهای هر خیابان ، عاشق میشوم ...

خسته از تکرار روزهای مکرر پر ملال ...

بی‌خیال چون خوش خیالان ، عاشق میشوم ...

با صدای بلبل مست غزل‌خوان در سحر ...

از نوای بلبل و از لاله زاران ، عاشق میشوم ...

با صدای باد مغرور و صدای رعد و برق ...

چشم خود بسته چو دلبازان ، عاشق میشوم ...

تا که هست صحرا و این دشت پر از گل‌های یاس ...

چون یکی دهقان پیر و باغبانان ، عاشق میشوم ...

هر چه بود و هر چه هست با عشق معنا میشود ...

وقت جان باختن منم چون سربداران ، عاشق میشوم ...