مرغ دل پر زد به آهنگ غروب ...
رو بسوی شهر دلتنگ غروب ...
بال و پر بگشود و دل خاکستری ...
رفت و در کنج قفس شد بستری ...

مرغ دل با هر بهانه لانه کرد ...
رفت و در کنج قفس کاشانه کرد ...
بال ِ دل زخمی ز رفتن راه دور ...
پر کشیدن سوی دریاهای شور ...

در سحر مرغ سحر آوازه خوان ...
تا سحر غوغای رقص ِ طوطیان ...
جمع مستان و ملولان و خراب ...
جمله در شعر و سرور و در شراب ...

میکده یکسر همه در ذکر یار ...
بتکده بودند همه مست و خمار ...
این یکی مستانه آواز و دعا ...
آن دگر مست از می و میل و هوا ...