بگذار تا بنالم زین غصه در بیابان ...

افسانه ها بگویم یا قصه زیر باران ...

افسانه ی حقیقت ، از رفتن و نبودن ...

یا قصه های خالی ، از باغ و بوته زاران ...

گوش کن ز میگساران ، افسانه های هستی ...

در بتکده بنوشید ، جام از شراب مستی ...

گاهی به گوش جان گیر ، داستان می پرستان ...

از قافله نمانی ، در جمع غصه داران ...

برخیز ز خون وضو کن ، در خلوت بیابان ...

رخساره شستشو کن ، از آب پاک باران ...

در گوش جان بگویید ، با آن کویر مستی ...

نخل را ز سر بریدند ، یاران به پای یاران ...

امروز که گفتگو شد ، چون دانه های باران ...

فردا به زیر خاکیم ، خروار به صد هزاران ...

قدری ز قدر ندانیم ، حالی ز هم نجوییم ...

فردا که خفته هستیم ، خاموش به روزگاران ...

روزی که سر بریدند ما را ز باغ یاران ...

چون نی نفیر و ناله ، اندک ز بسیاران ...

جان از کفم برون شد ، از غربت زمانه ...

با ناخدا بگویید ، از مکر روزه داران ...

شاید شبی بگویم ، یک حرف ز صد هزاران ...

حرف‌های ناب بسیار ، افسانه چون خماران ...

جانا تو گفتگو کن ، دل را تو شستشو کن ...

چون مرغ عشق بخوانی ، شعر و غزل فراوان ...

در آسمان آبی ، پرواز به زیر باران ...

افسانه ی خیالی ، سیمرغ و مرغ طوفان ...

از ما و ‌من گذر کن ، چون نقطه ایم و پرگار ...

از خود به خود نداریم ، جز آه و قلب ویران ...