گفتم به چشم ...
مردنم را من به چشم دیدم ، ولی گفتم به چشم ...
همچو باران سیل و طوفان گشتم و گفتم به چشم ...
در بیابان خیال ، همچون کبوتر ، غرق خون ...
بی پر و بال گشتم و خونین کفن ، گفتم به چشم ...
گفتمش ، گفتا بگو ، گفتم به چشم ...
مردنم را دیده ام چندین و چند آن هم به چشم ...
مردن اما وقت عشق یا وقت مستی در سحر ...
خنده ی مستانه اش را من بدیدم با دو چشم ...
+ نوشته شده در یکشنبه سی ام آذر ۱۳۹۹ ساعت 1:35 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...