با خدا دارم دو سه دعوا در خیال ...

میزنم با مشت به پشتش در خیال ...

گویمش گوئی خدا هستی تو اما کو خدا ...

اینچنین بودن چه سودیست در خیال ...

ما گمان کردیم که هستی تو خدائی در جهان ...

اینچنین بودن که گوید هست خدایی ، بی خیال ...

دلمان خوش بود که داریم ما خدایی در جهان ...

بودنت همچون نبودن نیست خدایی ؟! بی خیال ...

با خدا در خواب کشید کارم به دعوا و به جنگ ...

میزدم من زیر چشمش مشت و سیلی در خیال ...

او فقط محو تماشا بود و بر لب خنده داشت ...

من ولی گستاخ و بی پروا و خشمگین در خیال ...