غروب دلگیر دلگیر ست ...

ولی پاییز دلگیر تر ...

و نیمه های شب ، دلگیر تر از دلگیر ...

و جمعه ...

آه از این جمعه ...

غروب و‌ نیمه شب در جمعه دلگیر تر ...

و من دلگیر از این عالم ...

گهی دلگیر و گه ، دل گیر ...

چه میگویم ...

چه میجویم ...

چه را از چه ...

چه را از که ، میجویم ...

ز اسرار ازل چیزی نمی‌گویم ...

نمیجویم ...

چه را جویم ...

چه را گویم ...

ز دل گویی ...

ز دل جوئی ...

ز اسرار نهان ...

دگر چیزی نمی باشد نهان ...

نمی‌بینی مگر ...

گشته عیان ...

بیابان در بیابان در غروب و عصر دلگیری ...

نه ابری در افق ...

نه نم نم باران ...

نه صبح روشن اُمّید ...

نه دارد یک طلوع ، خورشید ...

نه عطر لاله و سنبل ...

ندارد چهچهی بلبل ...

بیابان را نگر ...

خالی ...

پر از خالی ...

پر از افکار تکراری ...

نه ابری در پس پرده ...

نه شبنم های صبحگاهی ...

نه خالی بر لب دلدار ...

نه خنده های بی تکرار ...

زمین و آسمان بی نور ...

نمی‌بارد ...

دگر باران نمی‌بارد ...

نمی‌داند دگر باران نمی‌بارد ز ابر ...

از آسمان ...

از چشمه های خالی از اُمّید ...

ز چشم ِ چشمه هیچ اشکی ...

نمیریزد ...

ز کالبد ، روح پر بسته ...

زمین خسته ...

زمین و آسمان خسته ...

دل دلمرده ام خسته ...

گهی گریه ...

گهی گاهی کمی خنده ...

ولی خنده ...

کمی دلگیر تر از گریه ...