با تو می‌گویم سخن در کافه ها ...

همره گل بوته ها و لاله ها ...

می‌نشینم روبرویت در خیال ...

گوشه ی آن کافه ی خواب و خیال...

خیره در چشمان رنگ آبی ات...

مست شوم از جام دست ساقی ات...

می‌شوم مست از نگاه مست تو ...

مست آواز و صدای مست تو ...

هست من هست در کنار پنجره ...

مست آهنگ و صدا از حنجره ...

همره بلبل ، چکاوک در سحر ...

در خیالم همره تو در سفر ...

می‌رویم کنج همان کافه خیال ...

چای و قهوه داغ نوشیم در خیال ...

تا سحر تا رؤیت خورشید و ماه ...

جام می در دست و خیره در نگاه...

خلوتی در کافه ی دنج ِ کتاب ...

قصه ها خوانیم ز راستان بی شتاب...

گفته ها گوییم ز آغاز و سلام ...

در سکوت غوغای محشر بی کلام ...