با تو ...
با تو میگویم سخن در کافه ها ...
همره گل بوته ها و لاله ها ...
مینشینم روبرویت در خیال ...
گوشه ی آن کافه ی خواب و خیال...
خیره در چشمان رنگ آبی ات...
مست شوم از جام دست ساقی ات...
میشوم مست از نگاه مست تو ...
مست آواز و صدای مست تو ...
هست من هست در کنار پنجره ...
مست آهنگ و صدا از حنجره ...
همره بلبل ، چکاوک در سحر ...
در خیالم همره تو در سفر ...
میرویم کنج همان کافه خیال ...
چای و قهوه داغ نوشیم در خیال ...
تا سحر تا رؤیت خورشید و ماه ...
جام می در دست و خیره در نگاه...
خلوتی در کافه ی دنج ِ کتاب ...
قصه ها خوانیم ز راستان بی شتاب...
گفته ها گوییم ز آغاز و سلام ...
در سکوت غوغای محشر بی کلام ...
+ نوشته شده در شنبه پنجم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 15:9 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...