در رثای دختر کرد ( مهسا ، ژینا امینی )

گویی که یزیدان به پیمانه نشستند ...
هر چند ز یزیدان ، دیوانه تر هستند...
بردند چه عزیزی که ریحان پدر بود ...
بردند و زدند کشتند و سر را بشکستند ...
این قوم چو یأجوج و چو مأجوج زمانند...
گویی که خدا گشته و جایش بنشستند ...
این قوم جنایت پیشه ، در پهنه ی تاریخ ...
از دیو و دد و گرگ چه درنده تر هستند ...
دلهای همه ملت ایران و همه خلق خدا را ...
از جور و جفا چون سر مهسا ، بشکستند...
شادی ز دل مادر و بابای عزیزش بربودند ...
چون بت به شبستان مساجد بنشستند ...
آری ز غمش شعر و غزل ها همه مغموم ...
مهسا چه غریبانه سرش را بشکستند...
با نام خدا دختر ِ کرد را بربودند ...
بردند و زدند و چو یزید ظالم و مستند ...
من در عجب از عرش خداوند کریمم ...
این خیل ملائک به تماشا چه نشستند ...
از رجعت این دختر مظلوم سمائی ...
اهل ملکوت جمله عزادار ز اَلَستند ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و هفتم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 20:38 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...