دفتر شعر و غزل بودی ولی ، دیگر کتابم نیستی ...

روز و شب در خاطرم بودی ولی ، دیگر کنارم نیستی ...

در گلستان خیالم کوچه ی بن بست شعر ...

در میان لحظه ها بودی ولی ، فصل بهارم نیستی ...

همچو خورشید خیال در آسمان شعر و شور ...

چلچراغ خانه ام بودی ولی ، شب‌های تارم نیستی ...

در کویر تشنگی در غربت صحرای بی غوغای شب ...

چشمه ی ناب از شراب بودی ولی ، آب و سرابم نیستی ...

هر زمان در هر کجا با گفتن شعر و غزل ...

می‌شدی درمان درد من ولی ، حال خرابم نیستی ...

غربتی دارم در این دل ، بیش از این رؤیای خیس ...

آب دریای خیال بودی ولی ، ماهی به خوابم نیستی ...

در میان باغ پر گل های مجنون و درخت های بلند ...

باغبان باغ من بودی ولی ، دیگر به باغم نیستی ...

آخر ای روشن ضمیر ، رؤیای پاک ، ای ماه عالم تاب دل ...

در هوای بی کسی بودی ولی ، مهتاب داغم نیستی ...

یاد داری در هوای مهر و ماه در انتهای شهر عشق ...

چون گلستان بودی و گفتی نگارم نیستی ...

آمدی در یک پگاه ، همراه خورشید سحر ...

ناگهان رفتی چرا ، خورشید و ماهم نیستی ...

در زمستان و بهار در کوچه ی بن بست هفت ...

روز و شب خورشید بودی و ولی ، دیگر گمانم نیستی ...

سوره ی فاطر تو بودی ، حمد و ناس و هل اتی ...

بی سلیمان نبی ، چون بوترابم نیستی...

یاد بادا شهر باران ، شهر عشق ...

کوچه ها گشتم و در شهر ، جای خوابم نیستی ...

​​​​​