به زبان ذکر دعا دارم و اما که دگر هیچ نشد ...

نه دگر میل دوا دارم و اما به یقین هیچ نشد ...

به دلم حرف و زبان قاصر و چشم‌ها نگران هست چرا ...

به کجا شوق ثنا دارم و آخر به کلام هیچ نشد ...

به زمین و به زمان شهره ی آفاق چه آسان شاید ...

ز کَرَم گر که غنا بودی و آخر که جهان هیچ نشد ...

به ترنم تو نگاهی به دو چشمان سیاه کن گویا ...

سخن از بوی صدا هست که باز هم همان هیچ نشد ...

گفتمت ، گفتی و گفتیم و سخن آخر شد ...

عاجز از حل معما ست که باز هیچ نشد ...

تا نگفتی که نگویم سخن از ناله ی دل ...

سخن آن ست که بالا ست ولی هیچ نشد ...

چو قلم دفتر و اشعار همه چون جوی شراب...

به سرا قول نوا در دل و باز هم ولی هیچ نشد ...

چهره در هم چو یکی قامت رعنا به دمن ...

به دلم شوق و تمنا ست ولی هیچ نشد ...