من از بیگانگان دردی ندارم ...

که آشنا کار چند بیگانه را کرد ...

به آشنا گر بگویم درد دل را ...

همان کرده که بیگانه هم همان کرد ...

سکوت کردم و نالیدم به پیشش ...

سکوت کرد آن سکوت بیگانه آن کرد ...

سر خود با ادب چون خم نمودم ...

بمن پشت کرده چون بیگانه گان کرد ...

چو لبخندی به مهر بر او نمودم ...

چنان اخمی که چون بیگانه تر کرد ...

چو خورشید بود و من چون یک شب تار ...

دریغ کرد نور و چون بیگانه سر کرد ...

کویر بود و به نخل پیر و تشنه ...

نگاهی تلخ به این بیگانه شهر کرد ...

چو مرغی نیمه شب آواز چو خوانم ...

سحر ذبح در ره بیگانه تر کرد ...