در سحرگاه نگاهت در غروب تنگ این دل ...

نبود جز تیر مژگان نگاهت در جنگ ِ این دل ...

غربتی دیدم به چشم بی فروغ چشم خویش ...

در افق راهی شدن تا بی‌نهایت های این دل ...

رفتن و راهی شدن تا بی نهایت در افق ...

بی تمنای نگاهت تا نهایت در افق ...

رفتنت را دیدم و دیدم نگارم می‌رود ...

همچو خورشید خیال محو خیالت در افق ...