تو را دیدم ولی دیگر تو آن دیگر نبودی ...

تو را دیدم به دور دستها شبیه آن یکی دیگر نبودی...

تو در دشت خیال و در گلستان خیالاتم چو دریایی ...

به دشتستان و در صحرا تو بودی و ولی دیگر نبودی ...

سکوتی پر ز فریادم پر از فریاد بی حاصل ...

کویری خشک و بی آبم ، یکی دریای بی ساحل ...

پر از حرفم ، پر از فریاد ، پر از خشم فرو خفته ...

همه فریادهایم در سکوت دارم ، جز این گردد شود باطل...

چرا دیگر نمی‌بینم تو را در ساحل دریا ...

نه در خواب و نه بیداری نه حتی عالم رؤیا ...

تو در وهم و غبار و ساحل و در پشت ابر دل ...

چه آرام و سکوت و یک کویری دور از این دریا ...