نبودی ...
تو را دیدم ولی دیگر تو آن دیگر نبودی ...
تو را دیدم به دور دستها شبیه آن یکی دیگر نبودی...
تو در دشت خیال و در گلستان خیالاتم چو دریایی ...
به دشتستان و در صحرا تو بودی و ولی دیگر نبودی ...
سکوتی پر ز فریادم پر از فریاد بی حاصل ...
کویری خشک و بی آبم ، یکی دریای بی ساحل ...
پر از حرفم ، پر از فریاد ، پر از خشم فرو خفته ...
همه فریادهایم در سکوت دارم ، جز این گردد شود باطل...
چرا دیگر نمیبینم تو را در ساحل دریا ...
نه در خواب و نه بیداری نه حتی عالم رؤیا ...
تو در وهم و غبار و ساحل و در پشت ابر دل ...
چه آرام و سکوت و یک کویری دور از این دریا ...
+ نوشته شده در جمعه چهارم شهریور ۱۴۰۱ ساعت 14:45 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...