نمی‌خندم دگر با حال زارم ...

دگر سودای خندیدن ندارم ...

به بالهای شکسته یاد پرواز ...

فراموش کرده یار هم میکند ناز ...

من و شادی چقدر بیگانه گشتیم ...

خیال و خاطرم دیوانه هستیم ...

شکستم بی صدا بی ناله و آه ...

کنم سر در گریبان یا که در چاه ...