عطر خیال ...
سر کوه بلند با یار نشینُم ...
برایش یک گلی بی خار بچینُم ...
ببافُم زلف و گیسوی پریشان ...
کتاب و دفتر و آثار نویسُم ...
نشینُم روبرویش در بیابان ...
فدای خنده هایش میکنُم جان ...
اگر خورشید و ماه ببینُم دوباره ...
که ماه جان ست و خورشید جان جانان ...
در آن کوه بلند با تار مویش ...
بیارُم ماه تابان روبرویش ...
خیالش در خیالُم همچو باران ...
ببویُم در خیالُم عطر و بویش ...
رویم با هم به کوه و دشت و صحرا ...
به یک قایق شویم تا موج دریا ...
شب و روز در کویر و زیر باران ...
نشینیم روبرو تا صبح فردا ...
+ نوشته شده در سه شنبه یازدهم آبان ۱۴۰۰ ساعت 0:34 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...