رؤیت ماه ...

گفتم از عشق گفتم از دلدادگی ...
گفتم از پاکی و از فرزانگی ...
گفتم و گفتم کسی باور نکرد ...
دل ولی دوری از آن داور نکرد ...
گفتم از آن کوچه ی پر خاطره ...
کوچه ی پاییزی و خوش منظره ...
گفتم از خواب و خیال و اطلسی ...
کوچه ی پاییزی و دلواپسی ...
گفتم از حرف دل و حرف درون ...
آتشی از دل فروزان شد برون ...
گفتم و گفتم خیال و لام آن ...
من نشستم یک شبی در لام آن ...
در میان لام نشستم دیدمش ...
رؤیت ماه نیمه شب را دیدمش ...
دیدمش اما هوا باران و ابر ...
من میان سیل باران کرده صبر ...
گفتم از خورشید و ماه و کوچه ها ...
دیدمش خورشید و ماه در کوچه ها ...
+ نوشته شده در یکشنبه بیست و سوم آبان ۱۴۰۰ ساعت 13:15 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...