تاوان گناه ...
چند روز پیش یک کلیپ طنز گونه ولی عجیب واقعی و تأمل برانگیز دیدم ( در واقع شنیدم )
یکی داشت با لهجه ی خاص و شیرینی با خدا حرف میزد ...
بخدا میگفت ، خدایا مگه من چه خطا و گناهی کردم که باید اینهمه تاوان بدم و مجازات بشم و سختی بکشم و ...
یک دفعه گویی ندایی درونی از سوی خدا بهش الهام شد ...
رو به خدا گفت ... جان ؟ چی ؟ آها اون؟ ... اونو میگی ؟
داشت یادم میرفت ...
آره آره ، اونو یادم نبود ...
اون اگه منظورته ، حق داری ...
یادم نبود ...
حالا حکایت امثال بنده هست ...
آخه گاهی بخدا میگم خدایا مگه چکار کردم که اینهمه تاوان باید بدم حتی تا این سن پیری ...
چند بار تا پای مرگ رفتم ...
در نوزادی در حالی که قنداق بودم در یکی ازسفر ها ، اتوبوس واژگون شد و من زیر دست و پای مسافران لگدمال شدم و بقول مادر خدابیامرزم واقعا مردم ...بعد در بیمارستان با تلاش پزشکان و ... دوباره زنده شدم ...
یکبار در بچگی برق منو گرفت که بقول مازندرانی ها ،چنان غَه ( نعره ) زدم که هنوزم از برق میترسم ...
در ۵/۶ سالگی از درخت انجیر با سر و صورت افتادم داخل باغچه و لب و چانه ام پاره شد و هنوز جایش مونده ...
یکبار در ۸/۹ سالگی در پارک بازی از سرسره پرت شدم و دستم شکست ...
در ۱۵/۱۶ سالگی لاستیک موتور ترکید و توی جاده نزدیک بود واژگون بشم و زیر تریلی و ...
یکبار سال ۵۸ در ۱۸ سالگی از ماشین پرت شدم و گردنم شکست ... دکتر گفت باید حتما مرده باشی ... نهایت اینکه فلج حتما باید میشدی ...
در ۲۴/۲۵ سالگی با موتور تصادف کردم با یک تیلر و پام شکست ...
چند بار دیگه حادثه با موتور و ...
یکبار در ۳۰/۳۱ سالگی در دریا واقعا مرگ رو دیدم و ...
در دوران جنگ و جبهه و ... جاهایی بودم که برای مردن بهانه هم لازم نبود ...
یکبار چند سال قبل پشت فرمان خوابم برد و ...
من سرم شکست ... گردنم شکست ... دستم شکست ... کمرم شکست ... پام شکست ... دیگه چیزی موند که نشکست ؟ دل ؟ اینکه شرحه شرحه ...
درسته ممکنه مجازات یک خطای هر چند کوچک مرگ باشه ...
ولی خدا که مهربونه و کریم و ... چرا ول نمیکنه ... 🤔
یاد داستان گرگ ول کرد ، تو ول نمیکنی افتادم ...
یکی داشت غلو میکرد و اغراق آمیز حرف میزد ( شکارچی دروغگو )
تعریف میکرد که رفته بودم شکار ...
دوستش گفت خب ... چه کردی و چی زدی ؟
شکارچی : دنبال شکار بودم که یهو دیدم یک گرگ بزرگ و گرسنه از پشت درخت اومد بیرون ...
دوستش ... خب ، بعدش چی شد ؟
شکارچی ... هیچی تا خواستم تفنگ رو بگیرم و نشونه برم و ... دنبالم کرد ...
خب ، بعدش ...
فرار کردم ...
خب ، گرگ چکار کرد ...
دنبالم کرد ...
خب ، تو چکار کردی ...
رفتم بالای درخت ...
خب ، گرگ چکار کرد ...
دنبالم اومد بالای درخت ...
خب ،تو چکار کردی ...
پریدم از درخت پایین ...
خب ، گرگ چکار کرد ...
گرگ هم پرید از درخت پایین ...
خب ، تو چکار کردی ...
پریدم توی رودخونه ...
خب ، گرگ چکار کرد ...
گرگ هم پرید توی رودخونه ...
خب ، خب ، تو چکار کردی ...
شروع کردم تند تند شنا کردن ...
خب ، خب ، خب ، گرگ چکار کرد ...
گرگ هم پشت سرم شروع کرد شنا کردن ...
خب ، تو چکار کردی ...
از رودخونه اومدم بیرون ...
خب ، خب ، گرگ چکار کرد ...
ای بابا ... گرگ ول کرد ، تو ول کن نیستی ؟🤔😳😂🤣
حالا حکایت ما و خداست ...
خدایا ما ( گرگ نفس ) ول کردیم ... تو ول نمیکنی ؟
چی ؟ جان ؟ جانم ؟؟ آها ... اونو میگی ؟ نه ؟ اون نه؟ اون یکی ؟ اینم نه ؟ آها ، آها ، یادم اومد اینا رو میگی ...😳🤔🤣😂😋🤗🤭🤫
داشت یادم میرفت ...🤫😳🤔🤗
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...