گفتمش .... گفتا ...
گفتمش ، گفتا که عشق چون ست و چون ...
بی تکبر ، بی ریا ، بی چند و چون ...
گفتمش ، گفتا که عشق آسان نمود اول ...
ولیکن سخت شد و نیستا همان اول ...
گفتمش ، گفتا نباشد عشق و اما و اگر ...
گر چه عشق ست همچو شعر های دگر ...
گفتمش ، گفتا که دل خونم کنی ...
در بیابان بلا ، بیچاره مجنونم کنی ...
گفتمش ، گفتا که در شهر شهره ام ...
در گلستان خیال هم بلبل و هم سهره ام ...
گفتمش ، گفتا به آواز بلند ...
بی تو عازم گشته ام شهر خجند ...
گفتمش ، گفتا دگر آسوده ام ...
با هزار فکر و خیال آلوده ام ...
گفتمش، گفتا که لیلا گشته ام ...
از تو ناپیدا و پیدا گشته ام ...
گفتمش ، گفتا که بی پروا منم ...
شاعر شعر ها و آوازها منم ...
گفتمش ، گفتا که در میخانه ها ...
بوسه بر سجاده و پیمانه ها ...
گفتمش ، گفتا که دریا و بلم ...
نرد عشق باختم به غوغای قلم ...
+ نوشته شده در دوشنبه سوم آبان ۱۴۰۰ ساعت 10:17 توسط آقا جون (جویا ) ...
|
به رنگ آبی لاجوردی دریا و آسمان انتظار بی انتها ...